واکسن زدن سامیار
سامیار عزیزم از روز قبل زدن واکسن همه اش دلهره داشتم و نگران بودم نکنه خیلی دردت بگیره . صبح روز واکسن زدن من و تو و بابا با هم رفتیم درمانگاه و وقتی نوبت ما رسید من اشک تو چشمام جمع شده بودن خیلی نگران بودم . بابا پاهات را گرفت و وقتی خاله واکسن را توی پاهای نازت زد مثل این بود که به قلب من زدن تو یه جیغ زدی ولی صبوری کردی و دیگه گریه نکردی و تا شب من برات کمپرس گذاشتم و تو اصلا تب نکردی و الهی شکر که تمام شد واز الان دوباره غصه واکسن زدن 4 ماهگی ات من را می سوزونه . ...
نویسنده :
مامان سامیار کوچولو
13:17
شکوفه دادن اولین گل بهار
خانه روشن از چشمهای تو
وقتی اومدیم خونه مادر جون برات یه جشن گرفت و بابا جلوی پاهات قربونی کرد . و تو اروم توی تختت جا گرفتی . ...
نویسنده :
مامان سامیار کوچولو
13:21
یه چیزی بگم ، تو را با دنیا عوض نمی کنم
سامیار عزیزم در تاریخ 21/11/91 از بیمارستان مرخص شدیم و رفتیم خونه مامان جون تا از تو بهتر مراقبت کنیم. خاله کبری برای تو جشن تولد گرفت ولی تو هنوز بلد نبودی شمع تولدت را فوت کنی و به جاش مامان برات فوت کرد . ما 10 روز خونه مامان جون موندیم بعد اومدیم داراب خونه خودمون. ...
نویسنده :
مامان سامیار کوچولو
13:22
بودن تو در کنارم یعنی شروعی شیرین
هیچ کس صدات را نشنیده بود ولی تا مامان اومد توی اتاق و صداش را شنیدی زدی زیر گریه عزیز دلم مامان را از همون اول شناختی ...
نویسنده :
مامان سامیار کوچولو
13:00
شروع فصل بودنت
شادی بودن تو از شادی دیدنت بیشتر بود. از روزی می گم که فهمیدیم تو هستی و تو فصل جدیدی بودی اما با اومدنت برای مامان 3 ماه سختی را به همراه داشتی و من سختی ها را به خاطر عشقی که به تو داشتم پشت سر گذاشتم و با این امید بود که اولین تکون خوردنات را احساس کردم و من دیوانه وار عاشق اون لحظه بودم و بابا را بگو که دقیقه ها دستش را روی شکم مامان می ذاشت تا تو را احساس کنه و وقتی تکون می خوردی یه عالمه بوسه برات پست میکرد. روزها گذشتن و تو بزرک و بزرگ تر شدی و مادر جون خیلی زحمت کشید که من کار نکنم تا خسته نشم تا یه وقتی برای تو مشکلی پیش نیاد . اتاق خوشکل برات درست کردیم و با مامان جون برات وسایل خریدیمو توی اتاقت چیدیم . انتضار هر رو...
نویسنده :
مامان سامیار کوچولو
13:27







