سامیارسامیار، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 18 روز سن داره

سامیار نفس کوچولوی مامان و بابا

واکسن زدن سامیار

سامیار عزیزم از روز قبل زدن واکسن همه اش دلهره داشتم و نگران بودم نکنه خیلی دردت بگیره . صبح روز واکسن زدن من و تو و بابا با هم رفتیم درمانگاه و وقتی نوبت ما رسید من اشک تو چشمام جمع شده بودن خیلی نگران بودم . بابا پاهات را گرفت و وقتی خاله واکسن را توی پاهای نازت زد مثل این بود که به قلب من زدن تو یه جیغ زدی ولی صبوری کردی و دیگه گریه نکردی و تا شب من برات کمپرس گذاشتم و تو اصلا تب نکردی و الهی شکر که تمام شد واز الان دوباره غصه واکسن زدن 4 ماهگی ات من را می سوزونه . ...
20 فروردين 1391

یه چیزی بگم ، تو را با دنیا عوض نمی کنم

سامیار عزیزم در تاریخ 21/11/91 از بیمارستان مرخص شدیم و رفتیم خونه مامان جون تا از تو بهتر مراقبت کنیم. خاله کبری برای تو جشن تولد گرفت ولی تو هنوز بلد نبودی شمع تولدت را فوت کنی و به جاش مامان برات فوت کرد . ما 10 روز خونه مامان جون موندیم بعد اومدیم داراب خونه خودمون. ...
21 بهمن 1390

شروع فصل بودنت

  شادی بودن تو از شادی دیدنت بیشتر بود. از روزی می گم که فهمیدیم تو هستی و تو فصل جدیدی بودی اما با اومدنت برای مامان 3 ماه سختی را به همراه داشتی و من سختی ها را به خاطر عشقی که به تو داشتم پشت سر گذاشتم و با این امید بود که اولین تکون خوردنات را احساس کردم و من دیوانه وار عاشق اون لحظه بودم و بابا را بگو که دقیقه ها دستش را روی شکم مامان می ذاشت تا تو را احساس کنه و وقتی تکون می خوردی یه عالمه بوسه برات پست میکرد. روزها گذشتن و تو بزرک و بزرگ تر شدی و مادر جون خیلی زحمت کشید که من کار نکنم تا خسته نشم تا یه وقتی برای تو مشکلی پیش نیاد . اتاق خوشکل برات درست کردیم و با مامان جون برات وسایل خریدیمو توی اتاقت چیدیم . انتضار هر رو...
27 ارديبهشت 1390